امروز : 28 دی 1395 ساعت 12:32

آخرین اخبار

نظر سنجی

عملکرد دوساله ی شورای شهر رامهرمز را چگونه ارزیابی می کنید؟

بسیارضعیف - 72.1%
ضعیف - 9.5%
متوسط - 6.3%
خوب - 12.1%
اين نظرسنجي به پايان رسيده است on: 05 May 2016 - 00:00

آخرین نظرات

  • محسنی
    بله تقصیر دولت قبلی
     
  • **
    حتما این هم تقصیر دولته
     
  • علی محمدیان
    نهایت تشکر و سپاس از ورزشکاران عزیز خصوصا جناب آقای بهوندی مربی زحمتکش تیم پیروزی که واقعا سنگ ...
     
  • رومزی اصل
    خسته نباشید خدا قوت مردم فقط امنیت می خواهند دعای خیرشان بدرقه شماست لطفا به چندنرخی بودن قیمت میوه را ...
     
  • سجاد
    متاسفانه مسولین شهر اهل فرهنگ سازی نیستن. وقتی تابلوهای تبلیغاتی شهرمون شده محل آگهی فوت و حتی یکبار ...
     
  • امیر
    همانطوریکه ملاحظه می شود زباله ها متاسفانه پسماندهای خانگی هستند که توسط ماشین های شهرداری اینجا تخلیه ...
     
  • محسنی
    من حرفی برای گفتن ندارم

روایت شهادت دو برادر عراقی که در دفاع مقدس برای ایران جنگیدند

زندگینامه و خاطرات شهیدان عبدالکریم و حاج علی سیاهپوش، رزمندگان عراقی تباری که در راه دفاع ازکشور ایران اسلامی در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند.

به گزارش رامهرمزنیوز به نقل از عصر ایذه ،زندگینامه و خاطرات شهیدان عبدالکریم و حاج علی سیاهپوش، رزمندگان عراقی تباری که در راه دفاع ازکشور ایران اسلامی در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند.

kسشسشزhoomj

خواهر شهیدان عبدالکریم و علی سیاهپوش درگفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی عصر ایذه به نقل زندگی و خاطرات این دو شهید پرداخت

 

در شهر ناصریه عراق زندگی می کردیم، پدرم اصالتی دزفولی داشت، وضع زندگیمان خوب بود، پدرم انسان مومن و باتقوایی بود ولی در آن زمان مورد آزار و اذیت رژیم ستمگر صدام قرار می گرفتیم، سال های ۴۹-۵۰ رژیم بعث، عراقی هایی که اصالت ایرانی داشتند را از عراق بیرون کرد و ما تمام املاک و داراییمان را در عراق رها کردیم و به ایران مهاجرت کردیم و در خرمشهر ساکن شدیم.

وضع زندگیمان در ایران هم خوب بود، ۱۲فرزند بودیم، علی پسر بزرگ و عبدالکریم پسر دوم خانواده بودند، وقتی جنگ شروع شد عبدالکریم ۱۸سال بیشتر نداشت و داوطلبانه برای دفاع از ایران راهی جبهه جنگ شد، آن زمان عبدالکریم به تازگی دیپلم گرفته بود و از طرف سپاه پاسداران خرمشهر راهی جبهه شد، یک بار درعملیات کربلای۴ در جزیره مجنون درحمله غواص ها مجروح شده بود، فکر کردیم عبدالکریم شهید شده چون خبری از او نبود.

IMG-20150406-WA0005

من همراه حاج آقا رفتیم دنبال عبدالکریم، پایگاه به پایگاه جست و جو می کردیم بلکه خبری از عبدالکریم به دست ما برسد هرچه گشتیم اثری از او نبود، بعد از مدتی به ما خبر دادند که عبدالکریم زنده است، اما در حال غواصی مجروح شده بود، ما دوباره راهی خرمشهر شدیم وقتی رسیدیم عبدالکریم را دیدم که مجروح بر روی تخت دراز کشیده بود، وقتی او را دیدم، بغض گلویم را گرفته بود و میان گریه و خنده مانده بودم، عبدالکریم بعد از چند ماه استراحت و درمان بهبود یافت و بلافاصله به جبهه جنگ برگشت.

عبدالکریم غواص لشگر خط شکن امام حسین(ع) بود که آن زمان فرماندهی این لشگر به عهده شهید حسین خرازی بود، عبدالکریم برادر دومم بود، جوانی سر به زیر، مودب و متدینی بود، از دار دنیا چیزی نداشت جز دوشلوار و دو تا پیراهن، زمانی که برادر سومم می خواست ازدواج کند پدرم برای همه برادرهایم کت و شلوار خرید تا شب عروسی بپوشند، اما قسمت نشد عبدالکریم آن کت وشلوار را بپوشد، و شهید شد.

 

url

درقسمتی از وصیت نامه اش نوشته: هر بار به جبهه می آیم به امید شهادت، ولی قسمت نمی شود این بار به حضرت فاطمه الزهرا(س) متوسل شدم تا بلکه عاقبت به شهادت برسم، پتویی از بیت المال نزد من است به آنها برگردانید و پولی معادل صدتومان از آقایی قرض گرفتم به ایشان برگردانید.

IMG-20150411-WA0064

برادر بزرگترم حاج علی بود، سال ۶۵ از طرف شرکت گلبافت اصفهان برای ماموریت ۴۰ روزه به جبهه جنگ اعزام شد، «در آن زمان ادارات و شرکت ها کارمندان خود را بصورت دوره ای ۴۰ روزه به جبهه اعزام می کردند» علی پس از پایان دوره عازم قم می شود تا بعد به سر کار خود برگردد و کارش را ادامه دهد.

IMG-20150406-WA0007

دوره علی تمام شده بود، از اهواز می خواست به قم برود و از آنجا به سر کار خود برگردد که در این حین با عبدالکریم برخورد می کند، عبدالکریم از او می خواهد به قم نرود و به همراه او به جبهه برگردد، بعد از ساعتی در کنار هم بودن و صحبت، عبدالکریم مانع رفتن علی می شود و علی قبول می کند بعنوان بیسیم چی لشگر خط شکن امام حسین(ع) مشغول شود.

علی عربی را بهتر و فصیح تر از عبدالکریم صحبت می کرد، پشت بیسیم می نشست و بیسیم های عراقی ها را شنود و آنها را ترجمه  می کرد و در اختیار فرماندهان قرار می داد.

مدتی قبل از عملیات کربلای۵ عبدالکریم و حاج علی به خانه ام آمدند و عبدالکریم از حاج علی خواست که حداقل به خاطر زن و بچه اش برگردد ولی حاج احمد قبول نکرد.

درعملیات کربلای۵ عبدالکریم و شهیدخرازی همراه دیگر بچه ها به خط زدند و حاج علی پشت بیسیم مکالمات عراقی ها شنود می کرد و متوجه می شود عراقی ها قصد دارند حمله شیمیایی کنند، علی فوراً عازم خط می شود که این موضوع را بگوید که در میانه راه به او خبر می رسد که عبدالکریم شهید شد!

در همین لحظات بود که عراق بمباران شیمیایی را اجرا کرده و حاج علی به دلیل استنشاق گازهای شیمیایی از ناحیه ریه و چشم مجروح می شود و به بیمارستان دکترشریعتی تهران اعزام می شود و به فاصله ۱۲روز پس از شهادت عبدالکریم، حاج علی هم به دیدار برادر خود می رود و جام شیرین شهادت را می نوشد.

 

 

IMG-20150411-WA0071

خاطره ای جالب از زمان خاکسپاری شهیدعبدالکریم:

زمان خاکسپاری عبدالکریم، همسرم وارد قبر می شود تا برادرم را دفن کند،در عملیات کربلای۵ رزمندگان بسیاری شهید شدند و قطعاتی به نوبت به شهدا اختصاص دادند و قبر سیزدهم نصیب عبدالکریم شد، آقایی دست همسرم را گرفت و گفت: بیا بیرون همسرم درحال بیرون آمدن ازقبر پایش به قبر کناری میخورد برمیگردد ونگاه میکند وبا صحنه عجیبی روبرو می شود قبرشماره ۱۴ خالی بود درحالی که قبر ۱۵؛۱۶؛۱۷ و الی آخر با بدن مطهر شهدا پرشده بود و در همان لحظه همسرم به آقایی عراقی که از اقوام و آشنایان بود میگوید: بگو این قبر برای حاج علی است چون این دو برادر عاشق هم بودند و خواست خداست قبرهایشان کنارهم باشد با اینکه علی هنوز شهید نشده، و جالب تر اینکه زمان خاکسپاری عبدالکریم کارت بسیجی یاشناساییش را دست همسرم دادند و دیدیم درون کارت نوشته شده تاریخ اعتبارکارت ۶۵/۱۰/۳۰ دقیقاً همان روز تحویل گرفتن پیکر پاک عبدالکریم و روز خاکسپاریش بود.

مشغول شام دادن برای مراسم خاکسپاری عبدالکریم بودیم که خبرشهادت حاج علی  را برایمان آوردند و پیکرحاج علی در قبرشماره ۱۴کنار قبر برادرم عبدالکریم و در کنار آرامگاه فرمانده خط شکن لشگر امام حسین(ع) علمدار امام خمینی(ره) شهیدحسین خرازی و دیگر همرزمانش آرام گرفت.

پس از شهادت برادرانم، وصیتی ازحاج علی به دستمان نرسید، هر وقت نزد مادرم میرفتم بااینکه میدانستم چه عشق و علاقه ای به فرزندانش دارد و ازنبود آنان ناراحت است اما هرگز ندیدم برای ازدست دادن عبدالکریم و حاج علی گریه کند، چرا که همیشه می گفت: راضیم به رضای خدا و این خواست خدا بوده که فرزندانم را در راه دین و اسلام فداکنم خودش داد و خودش گرفته حاج علی و عبدالکریم امانت های خدا بودند و اکنون زمان پس دادن امانت ها به صاحبش بود ان شاالله خدا ازما راضی باش.

نوشتن دیدگاه


 

شهرستان رامهرمز

کلیه مطالب این سایت متعلق به پایگاه خبری تحلیلی رامهرمزنیوز بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.
پیاده سازی توسط : طراح وب میهن